علیرضا

علیرضا

چون صوفیان به حالت رقصند و مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی بر آوریم
!

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

اولین برخورد...

يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ب.ظ

امروز مطابق اطلاعیه ی دانشگاه تهران ، برای آیین ورودی دانشجویان جدید به قصد دانشگاه حرکت کردم ، پس از گذر از امتحانِ پر بلای خط ۴ و خورد و خاک شیر شدن ، ساعت ۸ بود که چشممان به جمال سر در ورودی دانشگاه تهران روشن شد، از آنجا از اولیا جدا شدیم و آنها به سمت مراسمی که برایشان در نظر گرفته شده بود رفتند و ما زیر سقفٍ نماز جمعه منتظر پذیرش ماندیم.

بعد از یک ساعتی کارهای پذیرش من و سایر هم رشته ای ها تمام شد و فرصتی بود تا با دانشگاه بیشتر آشنا شویم ، راهنمایان ، دانشجو های سال بالایی معدن بودند که خیلی فشرده و MP3 میخواستند مهم ترین نکاتی که به ذهنشان میرسد را به ما منتقل کنند ، این که سال اول در پردیس ۱ فنی علوم مهندسی میخوانیم ، این که ریاضی ۱ نیفتیم ، این که سلف پردیس علوم از بقیه سلف ها بهتر است و... ، در این بین فرصتی شد که دوستِ سال بالایی از جمعیت بپرسد "اصلا میدونید معدن چیه یا همینجوری زدین اومدین؟!"

در کمال ناباوری پاسخ یک چیز بود و آن سکوتِ جمع بود! دوست سال بالایی که تاسف از چهره اش مشخص بود و البته بسیار هم آماده ی چنین پاسخی بود (احتمالا بر حسب تجربه) گفت درست می شین... پس این ماجرا دوباره فیل من یادِ هندستونِ آموزش کرد و سوال های کهنه باز به سراغم آمد.

خوب ، جدای از تعارف رشته ی معدن در پلان های اولیه خیلی از دانشجوهایش نبوده است، بنابراین شاید این بی اطلاعی یا حتی به ظاهر "اجبار" تنها منحصر به این رشته باشد، اما بحث آنجا مهم می شود که به این سوال پاسخ بدهیم که رتبه ی ۱ کنکور نیز ، آیا در این چرخه ی اجبار شریک نبوده است؟ آیا او کاملا آگاهانه دانشگاه ، رشته و حوزه ی کاری آینده اش را انتخاب کرده است؟

یکی از دوستانم به شدت به رشته ی صنایع علاقه داشت ، با رتبه اش به راحتی صنایع دانشگاه امیرکبیر قبول می شد ، اما پس از اعلام نتایج که از او پرسیدم چرا فلان رشته ی شریف ، گفت دانشگاه... آیا او نیز گرفتار این چرخه ی معیوب نشده است؟ با این تفاوت که در چارچوبی به ظاهر بازتر می پندارد که قادر به تصمیم گیری آزاد تر است؟


یادداشتی بر فیلم "مزار شریف"

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۳۸ ق.ظ

مزار شریف فیلمی از عبدالحسین برزیده محصول ۱۳۹۳ است که به حادثه ی کشتار خبرنگار و دیپلمات های ایرانی کنسولگری ایران در مزار شریف به دست نیروهای طالبان می پردازد. فیلم درباره ی یکی از دیپلمات های ایرانی است که از این کشتار جان سالم به در می برد و با کمک دوستانی از افغانستان خود را به مرز می رساند و با داستان هایی که فیلم روایت می کند به ایران می گریزد.

فیلم بر پایه ی روایت های شاهسوند ، دیپلمات ایرانی شاغل در کنسولگری ایران استوار است و به صورت فلاش بک، از وقتی آغاز می شود که مسعود رایگان (نماینده شورای عالی امنیت ملی) برای بازجویی از او و کسب اطلاع به نقطه صفر مرزی می آید و همزمان نیروهای نظامی ایرانی خود را برای حمله به افغانستان آماده می کنند. شاهسوند (حسین یاری) از آنچه پیش آمده می گوید و این که نظر راهبردی اش این است که ایران نباید به افغانستان حمله کند...

فیلم یک شعار دارد که از زبان مهتاب کرامتی (زنی که شاهسوندی را از مخمصه نجات می دهد و او را به مرز می رساند) عنوان می شود : "هیچ جنگی به سود هیچ مردمی نیست" که البته شعار بی ربطی است! برای این که بفهمیم چرا فیلمساز حس کرده این جمله می تواند شاه بیت فیلمش باشد باید نگاه او به اصل واقعه را بررسی کرد.

برزیده ، طالبان را برابر با دولت اصلی افغانستان می داند، فقط جایی در بین ناله های نیایش گونه ی مهتاب کرامتی که می گوید خدایا مهربانی را به این مردمان بازگردان اشاره می کند که اینان مزدوران آمریکا و انگلیس اند که البته آنقدر نچسب و بی ربط به سایر ناله های زن داستان است که تاثیرگذاری خاصی ندارد. برزیده جایی در اوج داستان ، گل حرفش را بیان می کند ، این که طالبان افغان ، دیپلمات های ایرانی را نکشته اند و این کار سپاه صحابه پاکستان است و این اقدام جهت منحرف کردن ایران برای حمله به افغانستان است و...

البته که مشخص است ، این حمله به دست سپاه صحابه ی پاکستان صورت گرفته است ، اما باید دید فیلمساز چه هدفی را از تطهیر طالبان و بیان این که این کار به دست طالبان نبوده و بنابراین نباید مورد حمله و پیگرد از سوی ایران قرار گیرند دنبال می کرده است؟ مگر نه این که طالبان ، سپاه صحابه و ارتش پاکستان دست در دست هم در سال های گذشته افغانستان را تصاحب کرده بودند؟

فیلم سوال هایی مطرح می کند که بی جواب می ماند یا حتی سرنخی هم به ما نمی دهد ، این که چرا پاکستان می خواست ایران را گول بزند و دچار جنگی با طالبان نماید؟ یا این که آن زن که شاهسوند را از آن مخمصه نجات داد از کجا از آرایش نظامی ایران این چنین باخبر بود که با تمام وجود شاهسوند را به مقابله با جنگ احتمالی فرا می خواند؟ 

به هر صورت ذات پرداختن به این موضوعات ، تاریخ معاصر ایران، بسیار ارزشمند است و آنچه ضروری به نظر می رسد پرداختن به ساخت این چنین فیلم هایی و حمایت از ساختشان است ، کما این که در سینمای جهان هم توجّه ویژه ای به این موضوع می شود.

بحث داغ سهمیه ها!

شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۲۰ ق.ظ

این روزها که مدتی از اعلام نتایج نهایی کنکور ۹۴ گذشته است، ذهن بسیاری از داوطلبان و خانواده هایشان به سمت مسئله ی جالب و عجیب سهمیه ها رفته است که از ویژگی های خاص و با نمک سیستم آموزشی کشورمان است. وقتی درباره ی سهمیه ها صحبت می کنیم بیش از هر چیز سایه ی مفاهیمی چون عدالت ، حق خوری ، حق الناس و... بر بحث ها چیره می شود و باعث هجوم گزاره های غیر منطقی و احساسی می شود که نه تنها کمکی به روشن شدن موضوع نمی کند بلکه بر تشنج موجود در این فضای پر التهاب می افزاید.

کلید پاسخ به این مسئله ی مهم اصلاح دیدگاهمان درباره ی مفهوم آموزش است. وقتی به تحصیلات تکمیلی به مانند کالایی نگاه می شود که آن را می توان به افرادی که دوستشان داریم و برای ما مهم هستند هدیه داد مشکلمان حل نمی شود. اساتید دانشگاه برای ما خیلی مهم هستند، بازوهای محرک پیشرفت علمی کشورند و خاطرشان برای ما خیلی عزیز است، پس به آنها هدیه ای نفیس می دهیم و اجازه می دهیم فرزندشان را با شرایطی نه چندان دشوار به شهر خود بیاورند.

ایثارگران ، خانواده های جانبازان و شهدا و آنان که جانشان را برای دفاع از ایران به خطر انداخته اند برای ما بسیار عزیز است، موافق و مخالف قطعا بر این مسئله متفق القول هستند که یک کشور باید قهرمانان ملی و خانواده هایشان را از همه نظر پشیبانی کند، بر همین مبنا سهمیه هایی تعریف کرده ایم که بچه های این خانواده ها آسان تر به رشته ها و دانشگاه های مورد علاقه شان وارد شوند.

خوب ، اگر فرض کنیم تحصیل در دانشگاهی خاص و رشته ای خاص کالایی است که می توانیم به عزیزانمان هدیه دهیم، سهمیه ها بسیار پر منطق هستند. اما این جاست که راهِ موافقان و مخالفان ذات سهمیه ها آشکار می شود.

اگر کودکی از ابتدای تحصیلش زیر سایه ی مشکلات خانواده که ناشی از بیماری و یا عدم حضور پدر است، قطعا باید مورد حمایت حاکمیت قرار بگیرد و سیستم برای او و امثال او طوری طراحی شود که عنصر خانواده ی عادی و منسجم برای او جبران شود، چه برسد به این که آن کودک به دلیل فداکاری های پدر یا مادرش در جبهه های جنگ دچار این چین مشکلات شده است.

اما اگر جای تقویت بنیه های آموزشی او و کمک به جبران نقصان ناشی از مشکلات خانواده، ۱۲ سال رها کردیم و یک جا بر سر صندلی ای نشاندیم که برایش آماده نشده است نه تنها به او لطفی نکرده ایم بلکه او را وارد شرایطی کرده ایم که با انواع و اقسام مشکلات درگیر می کند.

پانوشت:

۱- این متن نظر و دیدگاه من از بالا و نگاه حاکمیتی و سیاست گذاری است، متاسفانه برخی دوستان به بچه های سهمیه ای هجمه می آورند که صدالبته کار نادرستی است چون آنها مقصر سیاست گذاری غلط و عدم اجرای درست مسئولیت های حاکمیت در قبال خانواده های ایثارگران نیستند.

۲- در شرایط کنونی و انبوه نا عدالتی ها و بی منطقی ها به نظر می رسد سهمیه ی خانواده ایثارگران بسیار منطقی تر از سایر شیوه های رایج شده در کشور است، این نوشتار تاکیدی بر اولیت رسیدگی ندارد، کما این که اگر بنا بر اولویت بندی باشد آنقدر مسئله مهم تر و پر ضرر تر وجود دارد که رسیدگی به آنها واجب تر است.

یادداشتی بر فیلم "محمد رسول الله"

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۳۹ ق.ظ

محمد رسول الله فیلم با شکوهی است. تاثیر گذار و خیره کننده درباره ی سال های ابتدایی بزرگترین انسان عالم. به نویسندگی و کارگردانی مجید مجیدی. فیلم با به تصویر کشیدن شعب ابی طالب آغاز می شود و راوی (حضرت ابو طالب) از سال های سختی مسلمین می گوید و داستان به شبی می رسد که سران قریش در مکه جلسه برگزار کرده اند و به ابوطالب پیشنهاد تسلیم مسلمانان را می دهند و در عوض بازگشت شرایط به قبل و... و در صورت تسلیم نشدن مسلمین وعده ی جنگ در بامداد پیش رو و پس از طلوع آفتاب را می دهند. ابوطالب اندوهگین به شعب باز می گزدد تا این خبر را به پیامبر برساند ولی وفتی می شنود پیامبر سوره ی حمد و سپس سوره ی فیل را قرائت می کنند به یاد عام الفیل و وقایع پیش ار میلاد پیامبر می افتد و فیلم با روایت او همراه می شود.

داستان با به دنیا آمدن نبی گرامی اسلام و وقایع هنگام میلاد ایشان آغاز می شود و تا ۱۰، ۱۲ سالگی ایشان ادامه می یابد. در این مدت فیلم واکنش های بزرگان اهل کتاب (یهودیان و مسیحیان) در مقابل نشانه های میلاد حضرت رسول را نمایش می دهد و همچنین وقایع مهم دوره کودکی ایشان نظیر مرگ مادر ، پدربزرگ و سو قصد ها به جان ایشان را نمایش می دهد.

در آخر هم عبدالمطلب از خیال بیرون می آید و منصرف میشود که خبر را به پیامبر رساند زیرا می داند خدا حافظ او و دین خود است، قصد رفتن می کند که حضرت علی پدرش را صدا میزند و نزد پیامبر می خواند که حضرت می گوید دیگر عهدنامه ای وجود ندارد و به فرمان خدا موریانه ها آن را خورده اند و سپس عبدالمطلب به میان قریش می روند و همگان شاهد معجزه حضرت محمد می شوند.

فیلم چند پله از سایر فیلم های این سبکیِ سینمای ایران از نظر تکنیک فیلم برداری و موسیقی و جلوه های ویژه بالاتر است و این جذابیت های فنی به علاوه ی داستان بسیار جذاب فیلم برای مخاطب ایرانی و مسلمان باعث شده است زمان طولانی ۳ ساعته فیلم بسیار روان و اندک به نظر رسد. وقایع میلاد حضرت به صورتی بسیار عالی از کار درآمده است و روایت کودکی پیامبر مطابق با منطق فیلم یعنی به تصویر کشیدن لقب "رحمت للعالمین" پیامبر است.

با وجود نقاط قوت بسیار برجسته ، نکاتی در فیلم وجود دارند که از نظر حرفه ای تا حدودی اعتبار اثر را با خدشه مواجه می کند. یکی از این موارد مشکلاتی در دیالوگ های فیلم است. برای نمونه آنجا که آمنه ، حلیمه را به منزل دعوت می کند از عبارت "بیا تو" استفاده می کند، در ادامه ی فیلم و چند دقیقه بعدش وقتی حلیمه حضرت محمد را به میان قبیله و خانه خود می آورد، دختر خردسال حلیمه از مادر می پرسد : "نام او چیست؟" ، جالب است آمنه و حلیمه با لحنی شکسته و گفتاری سخن می گویند ولی دختر خردسال حلیمه نه. از این گونه بلاتکلیفی های دیالوگی باز هم در فیلم به چشم می خورد، آنجا که نماینده ی اسقف برای دعوت ابوطالب می آید به زبان آرامی دعوت خود را مطرح می کند (یعنی که عربی نمی داند)، وقتی ابوطالب دعوت او را قبول می کند و نزد اسقف می رود او با ابوطالب به همان زبان اصلی فیلم (فارسی یا همان عربی داستان) سخن می گوید با این که برای پیروان دیگر دین ابراهیمی (کلیمیان) در فیلم به کلی از زبان عبری استفاده شده است.

از نقاط سوال برانگیز فیلم میشد به صداپیشگی هنرپیشه های اصلی اشاره کرد، دلیل اصلی دوبلاژ صدای پاکدل بر من پوشیده است، اتفاقا لحن گرم و دلنشین پاکدل می توانست او را بیش از پیش به شخصیت حامی و مهربان ابوطالب نزدیک کند. شاید اگر بنابز احتیاط در این زمینه بود استفاده از دوبله برای تنابنده با توجه به پیشینه های لحنی او میان مخاطبان لازم تر به نظر می رسید.

همچنین گاهی فیلم از نظر دکوپاژ سوال برانگیز می شود، گاهی دوربین روی دست برای نشان دادن نگاه پیامبر اکرم به اطراف است، گاهی برای نشان دادن آشفتگی صحنه وخطر و گاهی بی دلیل استفاده می شود و این به خودی خود گیج کننده است، مشکل در فیلم برداری به اینجا محدود نمی شود ، در صحنه هایی دوربین بالا را نشان می دهد ولی در پایین خبرهایی است و گویا فیلم برداری اصلا در جریان روال اصلی فیلم نیست.

سکانس های فیلم گاهی بسیار نامنظم کنار هم چیده شده اند که به منطق روایی فیلم گاه  ضربه ی جدی می زند که نمود آن در لحظه ی ایمان آوردن ساموئل مشهود است، او کیست؟ انسانی جست و جو گر است با ایمانی راسخ به آورده های موسی؟ بلی در آغاز چنین است. چه می شود که تا این حد حیله گر میشود که دینار ها خرج می کند در راه به قتل رساندن پیامبر و...

نمی شود به آب زد و خیس نشد ، فیلم شاید ایرادات بعضا زیاد فنی داشته باشد اما به هر حال اثر درخور و قابل احترامی است که حتی برای مخاطبان ایرانی اش می تواند بسیار آموزنده و مهم باشد ، آن آشنایی با بخشی مهم از تاریخ اسلام است. این روزها متاسفانه با اشاره به این ایرادات اصل ساخت این فیلم و توانایی فیلم ساز را زیر سوال می برند که به نظر من کار اشتباهی است. امیدوارم در ۲ قسمت باقی مانده از این ۳ گانه توجه بیشتری به فیلم نامه و دیالوگ نویسی شود و فیلمی درخور تر و شایسته تر تولید شود.

تفکر و دین ، کلاس های جدا؟!

سه شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۱۸ ب.ظ

هشدار: این متن توسط دانش آموزی نوشته شده است که ۲ ماه از پایان تحصیلش گذشته و واقعا یک کمی درباره ی فضای آموزشی فکر کرده و فقط دو سه کتاب درباره ی تربیت و آموزش و این چیزها خوانده.

---------------------------------------------------------------------------

از سوی آنها که دغدغه ی دین دارند و معتقدند باید دانش آموزانی دین مدار تربیت کنیم بسیار شنیده ایم که می گویند دینی اصلا نباید درس باشد. بلکه معلم باید در هر رشته ای که فعالیت می کند آن چنان معتقد و دین مدار باشد و این دین مداری در طرح درس و رفتارش متجلی باشد که نیاز به معرفت اسلامی در دانش آموزان را به طور کلی پوشش دهد.

در جلسه ی افتتاحیه ی کلاس های آموزش معلمان جوان آقای حازم فریپور که کل سیستم علامه حلی به اسمش قسم می خورد ، گفت که معلم باید منش درست داشته باشد و دانش آموزان این منش را مورد توجه قرار می دهند و او هم معتقد بود تعلیم و تربیت ۲ مقوله ی جدا نیستند و هر دو به معنی education باید موازی با هم و با کمک هم ادامه یابند.

نارسایی های سیستم آموزشی ایران تا حد زیادی واضح است و همه به آن اذعان دارند. این که آموزش های مدنی در این سیستم جایی ندارد، این که کارِ گروهی به دانش آموزان آموزش داده نمی شود این که دانش آموزان فارغ التخصیل این سیستم متفکر نیستند و... در وجود مشکلات تقریبا هیچ کس شک ندارد اما نحوه ی برخورد با آنها خود محل اختلاف جدی شده است،

هم سیستم علامه حلی که قالبا تمرکزش را بر روی دوره راهنمایی (متوسط یک) گذاشته و اغلب توان و انرژی حلی برای این دوره گذاشته می شود و هم آموزش و پرورش برای پوشش دادن نقاط ضعف عدیده ای که داشتیم اقدام به ایجاد دروسی نظیر تفکر و سبک زندگی کرده اند. در آموزش و پرورش کتابی با این نام ایجاد شده است و در سیستم علامه حلی هم نهضتی به نام پویش آغاز شده است که اقدام به برگزاری کلاس هایی با محتوای بازی و خلاقانه برای آموزش نکته هایی مثل تفکر انتقادی ، قانون پذیری و ... می کند.

نکته ی جالب و عجیب این بار این است ، از نظر من این بار آموزش و پرورش و سیستم علامه حلی این بار با هم یک تصمیم اشتباه گرفته اند و این جالب است! این دو که معمولا کارد و پنیر هستند این بار دست به عملی زده اند که باعث شگفتی است. بر اساس بسیار اندک مطالعه ام و مشاهداتم از سیستم های آموزشی غربی کلاسی مستقل به نام تفکر یا برای آموزش دادن فرهنگ رفتار اجتماعی از نظر من بی معنی است. آنچه درست است به اعتقاد من ارائه های این نکات مفید در هر درس است.

سوال جدی من این است، سیستمی که معتقد است دینی نباید درس جدا باشد و معلم و طرح درسش خود باید غنای معرفتی لازم را در هر درس داشته باشد چگونه است که معتقد به برگزاری کلاس هایی و حتی ایجاد سیستمی برای آموزش جدای سبک زندگی و تفکر و رفتارهای اجتماعی می کند؟!

یادداشتی بر فیلم"بی خوابی"

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۰۸ ب.ظ

بی خوابی درباره ی کارگاهی اهل کالیفرنیا به همراه همکارش است که برای یاری رساندن به یک پرونده ی مرموز جنایی به آلاسکا می روند. پرونده درباره ی قتل دختر نوجوانی است که با ضرب و شتم کشته شده است و جسدش به دقت پاک سازی شده است تا مدرک جرم اندکی برای کارآگاه ها باقی بماند. کارآگاه دورمر(آل پاچینو) که به حل کردن سریع پرونده های دشوار شهره است مسئول رسیدگی به این پرونده می شود.

در جریان تحقیقات و هنگامی که دورمر و همکاران بسیار به دستگیری قاتل نزدیک شده بودند قاتل می گریزد و در تعقیب و گریز و مهِ شدیدِ آلاسکا ، دورمر به همکار خود شلیک می کند و او در دم می میمرد. دورمر که در سال های فعالیتش اعتبار زیادی کسب کرده است و همچنین بازرس های پلیس به شدت دنبال کشف نقطه ای منفی در کارنامه ی او هستند تصمیم می گیرد که علت مرگ همکارش را شلیکِ متهم جلوه دهد.

در ادامه ی فیلم دورمر قاتل را شناسایی می کند ولی قاتل که متوجه شده است دورمر همکارش را کشته و به شدت از افشای آن پرهیز می کند او را تهدید می کند و با اون توافق می کند که هیچ کدام دیگری را لو ندهدند و در عوض دوست پسر دختر کشته شده را قاتل جلوه دهند... فیلم با این خط جلو می رود و در انتهای داستان دورمر و قاتل یکدیگر را می کشند و همه چیز مشخص می شود.

بی خوابی چهارمین اثر کریستوفر نولان است که در ژانر جنایی ساخته شده است و باز تولید فیلمی به همین نام محصول ۱۹۹۷ است. مشابه آنچه در فالویینگ یا ممنتو دیده بودیم نولان سرنخی از سوژه ی اصلی یا دغدغه ی جاری فیلم را در جای جای اثر باقی گذاشته است. الیافی که به خون آغشته می شوند و سرخ و سرخ می شوند...

فیلم ،نور خورشیدِ آلاسکا را به عنوان سایه ی شوم گناه و عذاب بر سر دورمر نشان می دهد، او که اشتباهی بی سابقه در عمر کاری اش انجام می دهد تا زمان مرگش از آن آسوده نمی شود. انتخاب آل پاچینو به عنوان بازیگر نقش دورمر از نکات برجسته فیلم است. آل پاچینو توانسته بازی کم نقص و مثل همیشه با تسلط را ارائه دهد.

فیلمی جنایی و معماگونه از کریستوفر نولان که اثر شاخص و خوبی است.


یادداشتی بر "تقدیم به رم با عشق"

يكشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۵:۲۱ ب.ظ

فیلم درباره ی رم است. آنچنان که از اسم فیلم پیداست  ادای دینی است به شهر باستانی و افسانه ای رم که میعادگاه عشاق  است. اما آنچه در این شهر روایت می شود داستان هایی موازی با یکدیگر است درباره ی جوانانی عاشق پیشه از آمریکا و ایتالیا که به خاطر این شهر افسانه ای با هم آشنا می شوند و درگیر مسائل خاصی مانند عشق دوم و خیانت و... می گردند.

داستان اصلی فیلم که خود آلن هم جزیی از آن است ؛ ماجرای دختری آمریکایی است که برای گذراندن تعطیلات به رم سفر می کند و آنجا با پسری ایتالیایی آشنا می شود و مقدمات نامزدی و ازدواج این دو مهیا می شود و پدر و مادر دختر از آمریکا به رم می آیند و در این میان ماجراهایی از برخورد دو خانواده پیش می آید و آخر هم با پایانی خوش به اتمام می رسد.

فیلم به طرز عجیبی مشکل فیلم نامه دارد. وودی آلن که به واسطه ی کارهای منحصر به فردش شهره است این بار نتوانسته فیلم نامه ای باورپذیر و منطقی ارائه دهد؛ صرفا حرف هایی است پراکنده درباره ی شهری که دوست داشته است درباره ی آن حرفی بزند. آنچه از نام فیلم به ذهن می رسد داستانی است عاشقانه اما در واقع ملقمه ای است از خیانت، دروغ و دیالوگ هایی برای جذاب کردن این داستان نچسب.

تاکید فیلم ساز بر نشان دادن جنبه های فرهنگ دوست داشتنی ایتالیا مانند معماری منحصربفرد ، اپرا و غذاهای ایتالیایی و دوست داشتنی بودن رم به حدی زیاد است که از پرداختن درست به شخصیت های داستان سر باز می زند. نمونه اش شخصیت الک بالداوین است که با آن پرستیژ همیشگی اش نقش یک معمار معروف را بازی می کند. آیا او خیالی است از میانسالی های ایزنبرگ؟ نمی دانم ؛ البته این ندانستن کمکی به جذابیت و ایجاد کشمکش میان داستان و مخاطب نکرده است.

استفاده از روبرتو بنینی در نقش فردی عادی از طبقه ی متوسط و بهره بردن از شیرینی ذاتی او خود دلیلی بر تاکید کارگردان بر جنبه های کمدی اثر باشد ولی این بخش نیز نتوانتسه است موفقیت چندانی داشته باشد. نمی دانم صحنه های مربوط به اجرای اپرا زیر دوش حمام باید باعث خنده شود یا نه ولی آن چه به نظر می رسد برنامه ی چندانی برای خنداندن مخاطب وجود ندارد.

اما ۲ نکته ی مثبت فیلم را می توان لوکیشن دوست داشتنی و روایت زیبای آلن از شهر رم دانست و هم چنین موسیقی متن خوب این فیلم که کاملا با لوکیشن و هدف فیلم همراه است و کمک شایانی به القای حس صحنه های گوناگون می کند.