علیرضا

علیرضا

چون صوفیان به حالت رقصند و مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی بر آوریم
!

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

یادداشتی بر " آگوست در بخش اوسیج"

شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۲ ب.ظ

فیلم درباره ی زوجی کهنسال است، آن ها که سال هاست با هم زندگی کرده اند به لحظات آخر زندگی مشترکشان نزدیک می شوند، پیرمرد در حال استخدام پرستاری است و زندگی شان را برای او توضیح می دهد، همسر او مبتلا به سرطان دهان است و خرده گیر و معتاد به داروهای اعصاب. چندی بعد پیرمرد غیبش می زند، دخترانش و خواهرِِ پیرزن برای دل داری دادن و قوت قلب بودن پیش او می آیند که خبر می رسد پیرمرد خود کشی کرده است.

داستان درباره ی بازگشت دختران و دوباره جمع شدن این خانواده است، آن هم در بخش اوسیج ایالت اکلاهاما ، منطقه ای خلوت و غیر قابل تحمل برای دختران. در این مدت عقده های چندساله باز می شوند و از رازهای مگوی این چند سالِ خانواده صحبت به میان می آید. آخر سر این مشکلات حل نشده باقی می ماند و همه می روند و این بار پیرزن تنها می ماند و پرستارٍ سرخ پوستش.

فیلم از نظر بازی فوق العاده است، در راس بازیگران این فیلم مطابق معمول مریل استریپ عالی ظاهر شده است. او نقش پیرزنی مریض و معتاد به داروهای اعصاب را به خوبی در آورده است. تسلط او به کلام و لحن به او اجازه داده است احساسات مربوط به شخصیتش را به خوبی اجرا کند ؛ همچنین بازی جولیا رابرتس در نقش باربارا ( دختر بزگتر خانواده ) هم به شدت تحسین آمیز است. او نیز زنی مقتدر است که در کشمکش های زندگی شخصی اش به بن بست رسیده است و دوست دارد با احیای مادر و خانواده اش بار مسئولیت مدیریت خانواده را با موفقیت به دوش بکشد.

فیلم خود بیانگر خانواده های متزلزل آمریکا و شکاف نسل هاست. خانواده های سنتی که به منطقه ای کم جمعیت و غیر جذاب متعهد بوده اند و فرزندان آن ها که سرخورده از سال های کودکی و نوجوانی شان از این منطقه رفته اند و خود تشکیل خانواده داده اند و حالا با نسل بعدی شان در کشمکش هستند. فیلم پر از خیانت، دروغ و پیچیدگی های ناشی از بی صداقتی است که پس از سال ها و به دنبال پدر خانواده مطرح می شوند.

اما نقاط ضعف فیلم را شاید بتوان عدم پرداخت درست شخصیت های جانبی دانست. لحظاتی از فیلم به هر یک از افراد حاضر می پردازد و بعد آن شخصیت رها می شود و فیلم دیگر کاری با او ندارد. چارلز کوچولو کجا زندگی می کند، شغلش چیست ، چرا انقدر مهجور است؟ هنرمند است؟ شعر می گوید و می نوازد... خواهر کوچک تر چگونه زنی است؟ ولنگار است؟ اهل عیش است؟ چطور این قدر مهربان است؟ چرا او رفته است؟ و... سوال هایی است که فیلم سر نخی از پاسخ آنها به هما نمی دهد،

به طور کلی آگوست در بخش اوسیج؛ فیلمی است در جایی به دور از زرق و برق های شهر های مدرن ایالات متحده و روایت گر ۳ نسل و برخوردشان با یکدیگر و فضای پیرامونی شان.


یادداشتی بر فیلم بانوی آهنین

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۳ ب.ظ

مارگارت تاچر نخست وزیر فقید بریتانیا در سال ۱۹۲۵ در خانواده ای کاسب پیشه ولی متوسط به دنیا آمد. از جوانی وارد سیاست شد و سرانجام در سال ۱۹۷۹ با شعار بهبود اوضاع اقتصادی از سوی حزب محافظه کار روانه ی خانه ی شماره ۱۰ خیابان داون شد.

مارگارت تاچر به خاطر سیاست های سخت گیرانه و برخورد های خشن با اتحادیه ها ی کارگری و سازمان های مدنی و همچنین اجرای اصلاحات گسترده در صنعت و اقتصاد بریتانیا که عده ای آن را باعث تضعیف جدی اقتصاد بریتانیا و قشر ضعیف جامعه (مانند کارگران) می دانند ؛ به بانوی آهنین مشهور شده بود.

اما موافقان وی ؛ نقش و عملکرد او در حال بحران های بین المللی مانند کنترل کمونیسم، جنگ فارکلند و روابط حسنه با ایالات متحده و همچنین اجرای اصلاحات اقتصادیش را پایه و اساسِ حفظ ساختار بریتانیا تا کنون می دانند. او که یکی از طولانی ترین دوران قدرت را در بین نخست وزیران بریتانیا داشت در پی گسترش اعتراضات در سال ۱۹۹۰ از سمت خود کناره گرفت و ۲۳ سال بعد در سن ۸۷ سالگی درگذشت.



فیلم بانوی آهنین ساخته ی فیلیدا لوید کارگردان بریتانیایی است و درباره ی زندگی مارگارت تاچر. مریل استریپ در یک ایفای نقش فوق العاده در نقش تاچر ظاهر می شود و بسیار هم تحسین برانگیز و استادانه ایفای نقش می کند. فیلم از حضور تاچرِ کهن سال در یک سوپر مارکت آغاز می شود ؛ جایی که تاچر از تورم و بالا رفتن قیمت شیر متعجب می شود. (اشاره ای به میراث تاچر…).

فیلم روایتگر سال های انتهایی حیاتٍ تاچر است و خاطرات او از جوانی اش و سال های ورود به سیاست تا کناره گیری اش از نخست وزیری به یادش می آید  و مخاطب در این یادآوری ها با او همراه می شود، اما آنچه اهمیت دارد تمرکز بیش از حد فیلم روی خود شخصیت تاچر است به حدی که از بیان هر چند اجمالی اتفاقات پیرامونی تاچر و این که او در چه بستر هایی به قدرت رسیده است خودداری می کند.

کارگردان در مصاحبه ای با یورونیوز گفته است که سعی کرده روایتش از مارگارت تاچر منصفانه باشد ؛ اما به هر صورت آنچه می بینیم نگاهی تحسین آمیز به رهبری است که درباره ی میراث او سوال هایی مطرح است که شاید پاسخ دقیق به آنها سال ها طول بکشد؛ آنچه مشخص است او آن چنان منفور است که در هنگام مرگش عده ای پایکوبی می کنند و آن چنان موثر که عده ای او را معمار بریتانیای نوین می دانند.


آمریکا

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۳ ق.ظ

فرانتس کافکا نویسنده آلمانی که به اذعان خیلی از کارشناسان بهترین نویسنده قرن بیستمی آلمان است. او به جهتِ زبان خاص و نگاه نا امیدانه اش به فضای اطرافش بسیار ویژه شده است. اولین کتاب او نیز آمریکا نام دارد که ناتمام رها شده است. داستانی است درباره پسری ۱۵،۱۶ ساله به نام کارل که به علت مشکلاتی که در وطن خویش داشته است سوار کشتی می شود و به سمت نیویورک حرکت می کند. 

کارل از همان ابتدای سفر با مشکلات ناشی از سرمایه داری و نگاه ابزاری به کارگر مواجه می شود و کافکا با وسواس فراوانی این خط فکری را تا انتهای ناتمام داستان ادامه می دهد، شاید ذات وحشی و خشن این نظام است که در آخر کارل را مجبور به حضور تئاتری کرد او از همان ابتدا نسبت به شرایط عجیب آمریکا غریبه بود.

دید کافکا به وضوح درباره جامعه و محیط آمریکای دهه های اول قرن بیستم منفی و به شدت نقادانه است؛ عده ی زیادی این را ناشی از دیدگاه های چپِ کافکا و انتقاد ایدئولوژیکش نسبت به سیاست های لیبرال و سرمایه داری میدانند اما آنچه پر وضوح است نگاه کافکا در کنار روایت خود هنر و سینمای آمریکا از دهه های آغازین قرن گذشته هر ۲ بر جامعه ای به شدت رقابتی و صنعتی و بی رحم که مهاجرین بی شماری به دنبال تصبیت جایگاه خود می گردند صحه می گذارد.


کازگاه بازخورد سازنده

يكشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ

به توصیه استادمان ، آقای میردامادی در دوزه ی پرورش دبیران جوان حلی۲ به همایش(کارگاهی) رفتم با موضوع بازخورد سارنده در کلاس که به موضوع چگونگی بارخورد صحیح و اساسا طراحی بارخورد می پرداخت. مدرس کارگاه هم آقای احمد رحیمی بودند دانشجوی سال دوم رشته تکنولوژی های ارتباطی از دانشکاه فلوریدای آمریکا که اساس کارش را بر مبنای مقاله ای از استادش دکتر شوت گداشته بود.

چیز اصلی که از این دوره آموختم این بود چه قدز پیچیده است!! طراحی بازخورد هایی مناسب ، مناسب شخصیت تک تک دانش آموران یک کلاس نیاز به وقت و حوصله فراوان دارد و علاوه بر این دو که لااقل الآن کاملا آنها را دارم نیازمند روانشناسی و شناخت فوق العاده ای است. دو سه هفته قبل که درباره ی نیاز به مطالعات آکادمیک در حوزه معلمی در حلی۲ مورد بحث قرار گرفته بود ، به شدت معتقد به نیاز مطالعات آکادمیک بودم، ولی پس از این دوره و مطالعات اندکی که داشتم دریافتم نه تنها دانش خود معلم نمی تداند کافی و ایده آل باشد بلکه او نیازمند تیم و مشاورانی است که روش هایی مبتکرانه و مناسب برای تدریس او برنامه ریزی کند و این روزها پس ار چندماه به این نتیجه رسیده ام کمک معلم بودن و اساسا جزوی از تیم طراحی طرح درس و محتوا برای معلم و تدریس نه تنها یک کارآموزی برای معلمی نیست بلکه کاری به مراتب حساس تر از معلمی و تدریس نهایی است و اتفاقا نیارمند هزینه و وقت بسیار بیشتر و کار دقیق تر.

متاسفانه یا خوشبختانه ۲ ماه زودتر از موعد وارد بحث های آکادمیکی شده ام که به رشته ی تحصیلیم در آینده نیز ارتباط چندانی نخواهد داشت ولی همین تجربه ها مثل این کارگاه و خواندن کتب دانشگاهی مانند روانشناسی تربیتی شوق و اشتیاقم را به حوزه ی مطالعات آکادمیک و دانشگاه به شدت برانگیخته است، امیدوارم حس کزدن محدد این شیرینی در دوره ی دانشگاه و در رشته ی تحصیلی آینده ام خیلی زمان نبرد.

اگر علاقه مند به برنامه های مشابه بودید و میخواستید بیشتر بدانید: http://puyeshgroup.ir

زندگی داره خیلی خوش میگذره! :)

سختی و آسانی سیستم عامل ها! (۱:موبایل)

پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۳۳ ب.ظ

چند روز اخیر در گیر و دار خرید گوشی همراه برای عزیزی بودم ، نظر خانواده خرید گوشی ای اندرویدی بود و من خرید گوشی ای ساخت ماکروسافت (مشابه گوشی خودم) را پیشنهاد می کردم . دلیلم هم قیمت بسیار مناسب و کاربردی بودن این گوشی ها بود. اما با مخالفت شدیدی از همه جهت مواجه شدم، چون همه معتقد بودند کار با ویندوز فون برای کسی که تا بحال با گوشی های هوشمند کار نکرده دشوار خواهد بود.

ادعای مایکروسافت این است، ویندوز فون بسیار سریع است ، همچنین زوی این حقیقت که این سیستم عامل سریع تزین در میان هم نوعانش برای ارسال و دریافت ایمیل است ، به نبرد تبلیغاتی با رقبای خویش می رود، منتقدان اما می گویند ایمیل به خودی خود در عصر حاضر کاربردی نیست و دیگر فعالیت ها با گوشی های هوشمد و تبلت ها اکنون اصالت بیشتری یافته است.

یک منوی ساده دو بخشی با یک صفحه اصلی که شامل کاشی هایی برای دسترسی سزیع تر به امکانات تلفن است و بخش دیگر لیست ساده ای که اپلیکیشن ها را به ترتیب حروف الفبا نشان می دهد، ماکروسافت معتقد است زاه رستگازی این است، اما گوگل که اکثریت مطلق بازار سیستم عامل های موبایل را در اختیار دارد ، ایده و نظر دیگری دازد، در حالت پیش فزض اندروید چندین فضا برای قرار دادن ویجت ها و اپلیکیشن ها دارد.

این که کدام یک از این ها کار و استفاده از سیستم عامل را راحت تر می کند، واقعا مشخص نیست، زیرا پاسخ به این پرسش تا حد زیادی وابسته به عادات ماست

"آینده قدرت"

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۲۶ ب.ظ

برای کلاسِ "در آمریکا چه می گذرد" ِ راهنمایی حلی2 ، سری به چند کتاب فروشی زدم تا کتابی درباره ساختار های سیاسی ، اقتصادی ایالات متحده بخرم. در میانِ نگاهی که به کتاب ها می انداختم به سختی کتابی درباره آمریکا و سیاست ها و روش هایش و یا حتی افتصادِ جهانی قرن 21می پیدا می شد و اکثر کتاب ها مربوط به مارکس و سوسیالیسم و تئوری های سیاسی ، اقتصادی ِ چپ بود. در این میان توجهم به کتابی با عنوانِ "آینده قدرت" جلب شد.

من در نگارش کتابی کوتاه کوشیده‌ام تا شیوه‌ای بیش‌تر دست‌یافتنی و ملموس برای خواننده‌ای هوشمند، تا مخاطبی دانشمند، را برگزینم. سعی من بر این بوده که مفاهیم را، ضمن کندوکاوی در آیندهٔ قدرت امریکا، به شیوه‌ای عملی برای دیگر کشورها نیز بسط و تفصیل دهم. چه مشکلاتی بر سر راه تبدیل منابع قدرت به راهبردهایی زایندهٔ نتایج دلخواه وجود دارند؟ مشکلات تندروی در مسیر دستیابی به اهداف جهانی و کندروی در بسیج منابع داخلی کدام‌اند؟ توازن بین این دو چگونه ممکن است؟ تحول وجوه گوناگون قدرت در قرن حاضر چگونه است و این تحول چه نقشی در تعریف و توصیف بُردی راهبردی دارد؟ در عصر اینترنت چه بر سر قدرت امریکا، یا قدرت چین، یا قدرت بازیگرانی غیر از دولت‌ها خواهد آمد؟ هیچ فصل‌الخطابی در رابطه با مفهوم جدل‌برانگیز قدرت وجود ندارد، اما گریزی از سخن گفتن در این باره نیز نیست. امید من این است که با شفاف‌تر کردن این مقال، گشایندهٔ منظری فراگیرتر به افق‌های راهبردی باشم ـ این منظر چه بسا همان قدرت هوشمند باشد.

کتاب به قلم جوزف نای ،مشاور سابق کاخِ سفید در دوره ی بیل کلیتون است. نثرِ کتاب روان است و علاوه بر ارائه ی پیش بینی ها و مبناهای نظری ، از مثال های نزدیک به زمانِ حاضر و ملموس نیز بهره می برد. او که انتقاداتِ صریحی نسبت به سیاست های کاخِ سفید در دوره ی نومحافظه کاران دارد می کوشد جایگاهِ آینده ایالات متحده و چالش های پیش روی این کشور خصوصا در برابر چین را در قرنِ حاضر را حدس بزند و راهکارهایی برای بهبود این جایگاه ارائه دهد.

البته آنچه برای من جای سوال دارد، این است آیا در نسخه ی اصلی کتاب به زبان انگلیسی نیز اشاره ای به مسائل خاورمیانه و کنش های ایران، اسرائیل ، عربستان سعودی و... نشده است؟ یا در ترجمه ی فارسی کتاب است که این اشاره ها دیده نمی شود؟

به هرحال کتاب خوبی است برای درکی نسبی از مفهوم قدرت در جامعه جهانی و عملکرد ابرقدرت ها در حفظ و گسترش آن.

نام کتاب: آینده قدرت

نویسنده: جوزف نای ، ترجمه: احمد عزیزی

انتشارات: نشر نی

چاپ دوم، 1392 ، 16هزار تومان

یادداشتی بر "مردن به وقت شهریور"

دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۴ ق.ظ

فیلم مردن به وقت شهریور اثر هاتف علیمردانی چهارمین اثر وی در قامتِ کارگردانِ فیلم سینمایی است که دغدغه ی نسل جوان را دارد. بسیار شتابزده و سطحی خواسته است دغدغه های هم نسلان من را مطرح کند و در این راه نه تنها موفق نبوده، بلکه ملقمه ای از مطالبِ سطحی به ایده ی کلّی داستان ضربه ی جدّی زده است.

فیلم درباره ی پسری به نام "سینا" است که نوید لایقی مقدم آن را بازی می کند ، او که ظاهری مظلوم و "بچه مثبت" دارد ، رپر است و با پسری تبه کار به نامِ MJ آشنا می شود که حسام محمودی بازیگرش است، روابط این دو آن چنان عمیق می شود که دوستی ای بینشان شکل می گیرد که کلِّ خانواده ی سینا من جمله خواهرش را تحت تاثیر قرار می دهد. 

فیلم همه چیز دارد! پسری پشت کنکوری که قربانیِ نظامِ مقایسه محور و کثیف آموزشی ایران است، همزمان رپر است و کیبرد می زند، مشکلاتی با پدرش دارد، برادرش ام اس گرفته، مادرش رهایشان کرده و به خارج رفته، گرفتار رفیق ناباب می شود، عاشق می شود، با خواهرش مشکلاتی دارد و روابظش با نا مادرشی اش رابطه ی عجیبی است.

تک تکِ این ویژگی ها و اطلاقِ آن به شخصیت اصلی نیازمند عمق دادن و بسترسازی مناسب است، ولی فیلم بی توجه به آن چه می گوید حرفش را میزند و فرار می کند. از اشتباهات مسلّم در دیالوگ گرفته مثل "فیسبوک داری" یا "دوست دختر داری" تا موارد عجیب در صحنه آرایی مثل به هم ریختگی های تصنعی، خود گوشه ای از اشتباهات فیلم است.

بازیِ نوید لایقی مقدم بسیار مصنوعی و غیرقابل باور است، او که البته توجه ویژه ای روی زبانِ چهره اش گذاشته است ، از وضعیت بدن و به خصوص دست ها غافل شده است البته نمی توان خرده ای بر وی گرفت، کارگردان نسبت به انتخاب موسیقی درست، حالات مناسب و... بسیار بی دقت عمل کرده است.

شاید خیلی از دیالوگ ها و صحنه های فیلم برای کسانی که به فضای امروزی ترِ موسیقی های زیر زمینی آشنا نیستند ، بی اشکال باشد، اما این که کسی که داعیه ی رپر بودن دارد، در کلّ فیلم حتی یک آهنگ رپ گوش نمی دهد؛ یا این که شخصی لقبِ مشخص و گذارده شده ی MJ را برای خود انتخاب کند هم مزید بر علت است که فیلم نامه نویسی و کارگردانی را بسیار سرسری و بی دغدغه توصیف کنیم.

یادداشتی بر "دورانِ عاشقی"

شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۵۱ ب.ظ

دورانِ عاشقیِ علیرضا رئیسیان درامی است اجتماعی که بر تمِ چند ساله ی سینمای ایران یعنی خیانت برپا شده است، دوران عاشقی سعی کرده است دید متفاوتی داشته باشد ولی نه تنها در این راه موفق نبوده بلکه به مانندِ گذشتگان خویش تصویری نا دقیق ، شعارگونه وبی مغز از مسئله ی خیانت ارائه می دهد.

فیلم با خانه ی لیلا حاتمی آغاز می شود، گفت و گوی زنی به نام زندی که می گوید رابطه اش با شوهرش فقط یک بچه کم دارد و آرام آرام متوجه می شویم بحثِ زنی صیغه ای است که شوهرِ زن اختیار کرده و حالا بچه دار شده و بیتا(لیلا حاتمی) وکالتش را بر عهده دارد تا حق و حقوقش را از مرد گویا پولدار و صاحب نفوذ بگیرد.

داستان تا حدی با همین مردِ پولدار و زنِ صیغه ای اش که قرار است حق و حقوقش را بگیرد ادامه پیدا می کند و در این بین گریزی هم به مسائل به شدت بی ربط می زند، از ازدواج های الکی و بر پایه ی "فان" گرفته تا تغییر جنسیت... به نظر می رسد حرف هایی در گلوی فیلمساز در حوزه ی مسائل جنسیت، ازدواج ، زناشویی و ... گیر کرده که دوست داشته همه اش را در فیلم بیان کند که حاصل ، چندین و چند سکانس بی ربط به موضوعِ اصلی فیلم است.

مسئله ای که به شدت آزار دهنده است، بازی های تکراری بازیگران است، گویی استفاده کردن از شخصیت های از قبل ساخته شده تبدیل به عادتی برای فیلم سازان ما شده است، بیتا(لیلا حاتمی) همان سیمینِ جدایی است؛ فرهاد اصلانی آنچنان در فیلم هایی مثل زندگی خصوصی" تو دل برو و دلنشین بازی کرده که کسی خیلی هوس نمی کند چیز دیگری از او بخواهد. ظاهر او که در این فیلم پولداری تازه به دوران رسیده است که درآمد اصلی اش بازی با ارز و کارهای گوناگون دیگری است در مقابلِ خواهرش قرار می گیرد که هنرمندی اندیشمند است که معلوم نیست اینان از چه زمانی از هم این چنین جدا افتاده اند، دلیل تفاوتشان چیست و... ؛ همچنین موضوعی حل نشده برای 20 سال پیش هم میان این 2 وجود دارد که مشخص نیست درباره ی چیست، درباره ی شوهرِ سابق خواهر است یا موضوعی است مالی و یا... ؛پاسخ ندادن به پرسش هایی که واقعا می تواند جواب های مختلفی داشته باشد نیز از هنر های تازه ابداع شده در سینمای ایران است.

پرداختن به تناقض های عرفی، دینی و قانونیِ ناشی از پدیده هایی مثل خیانت، ازدواج موقت، چند همسری و... بسیار پسندیده و لازم است، ولی ورود به این حوزه ها بسیار سخت و مسئولیت آور است، چون روایت های نادقیقی مثل این فیلم می تواند ارتباط خویش با مخاطب را تا حدود زیادی لکه دار کند.


یادداشتی بر "بوی خوشِ زن"

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۳۵ ق.ظ
"بوی خوشِ زن" فیلم درامی است به کارگردانی مارتین برست که بوی خوش زن را می توان درخشان ترین بخشِ کارنامه اش دانست. فیلم با نمایی از یک مدرسه آغاز می شود، داستان با دانش آموزانی آغاز می شود که دارند برای تعطیلات عید شکرگذاری خود برنامه ریزی می کنند، از اون صحبت ها و برنامه هاشان می شد حدس زد که از قشرِ مرفهِ جامعه هستند، در همین حینِ پسرکی دیده می شود که آگهی استخدام پرستاری روی قابِ مدرسه می بیند.
او وظیفه دارد از مردی میانسال که به علت حضور نابینا شدن از ادامه خدمت بازنشسته شده مراقبت کند، سرهنگی بازنشسته که آل پاچینو نقش او را بازی می کند، مردی جدی با قدرت ماورائی که می تواند علاوه بر نابینا بودنش اتفاقاتِ پیرامونش را لمس کند.


از نظرِ داستانی فیلم آنقدر راضی کننده نیست، لااقل برای من این چنین دادگاه های مدرسه ای و مدیر های مقتدر و اختیاراتی که مدرسه دارد خیلی جذاب و باور پذیر نیست، ولی بازی آل پاچینو خارج العاده است. او که به زبانِ بدن و ارتباطات چشمی بی نظیرش شهره است در این فیلم در نقشِ یک نابینا بازی ماندگار از خود به جای گذاشته است.
انتهای فیلم هم به شدت شعارگونه است، یک سخنرانی بی عیب از "کلونل" رای هیئت داوری را به نفع پسرک تغییر می دهد و در آخر هم با زنی آشنا می شود که علوم سیاسی درس می دهد.
فیلمساز کلّ توانش را برای ساختِ شخصیت کلونل گذاشته است و اتفاقا خیلی هم خوب در آمده و در این میان بازی با کیفیت و عالی پاچینو نقش بسیار تاثیر گذاری داشته است.

من، مادرِ مصطفی...

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۴۲ ق.ظ

مصطفی احمدی روشن دی ماه 1358 به دنیا آمد، شناسنامه اش را شهریور گرفتند که یک سال زودتر به مدرسه برود. پسر بچه ی سخت کوش و بازیگوش در محله های همدان بزرگ می شود، با مسجد و قرآن آشنا می شود و رشد می کند. در مدرسه خیلی اهل درس نبوده و آنقدر میخوانده که باید، ولی برای کنکور با دوستش عهد کرده بودند که زیاد بخوانند. آرزویش شریف بود و یک سال هم پشت کنکور ماند تا برود شریف. مهندسی شیمی شریف... آنجا از سال سوم وارد پژوهش های جدی می شود ، علاوه بر بسیج و کارهای خیری که می کرده. بعدها پژوهشگاهی تاسیس می کنند و این تعهد و تخصص می شود ، پیشرفتِ فوق العاده ی چند ساله ی ایران در علم هسته ای.

کتابِ "من مادرِ مصطفی" شامل خاطره هایی از زبان مادر ، خواهر ، همسر و دوستان و مصاحبانِ شهید مصطفی احمدی روشن است. کتاب از کودکیِ مادر مصطفی آغاز و تا پس از شهادتش و حضور مقام رهبری در منزل شهید ادامه می یابد، روندی دل نشین که سراسر پاکی و صفای ِ زندگی شهید و خانواده اش را منتقل می کند. صحبت از مادری بزرگ است، مطلع است، پا به پای فرزندانش درس خوانده، به کلاس ورزش می رود و ایمانش آنقدر قوی هست که در راه هدفش بگوید "من برای پسرم گریه نمی کنم".

فارغ از این که با دیدگاه های سیاسی و خطِّ فکری احمدی روشن موافق باشیم یا نباشیم (که قطعا من نیستم) ولی کاری که او با اخلاص و تقوای بی نظیرش انجام داده برای شخص من خیلی عزیز است. کسی که تصمیم گرفت خلاف جریان آب حرکت کند، کسی که خودش دنبالِ علم واقعی بود، کسی که پایان نامه ای که 1 ماه زمان می برد را 1 سال برایش وقت گذاشت.

مخصوصا برای من و هم دوره ای های من که مهرماه طعمِ دانشگاه را خواهیم چشید، امیدوارم بتوانیم دِینی که احمدی روشن و امثال احمدی روشن بر ما دارند را ادا کنیم.

خدا رحمتت کند مرد بزرگ!